ترانه ميلاد

1

باور کنیم سکه به نام محمد (ص) است

2

 ا ز تو شفاعت

3

سيد بارگاه كونين

4

بي كسان را كس تويي

5

بهار محمد (ص)

6

در نعت سيد المرسلين عليه الصلوة و السلام

7

رسول مهرباني

8

 

 

ترانه ميلاد

 

و انسان هر چه ايمان داشت پاي آب و نان گم شد

زمين با پنج نوبت سجده در هفت آسمان گم شد

 

شب ميلاد بود و تا سحرگاه آسمان رقصيد

به زير دست و پاي اختران آن شب زمان گم شد

 

همان شب چنگ زد در چين زلفت چين و غرناطه

ميان مردم چشم تو يك هندوستان گم شد

 

از آن روزي كه جانت را ، اذان جبرئيل آكند

خروش صور اسرافيل در گوش اذان گم شد

 

تو نوح نوحي اما قصه ات شوري دگر دارد

كه در طوفان نامت كشتي پيغمبران گم شد

 

شب ميلاد در چشم تو خورشيدي تبسم كرد

شب معراج زير پاي تو صد كهكشان گم شد

 

ببخش - اي محرمان در نقطه خال لبت حيران -

خيالِ از تو گفتن داشتم ، اما زبان گم شد

 

علیرضا قزوه

 

-------------------------------------------------------------- 

باور كنيم سكّه به نام محمد(ص) است

باور كنيم رجعت سرخ ستاره را

ميعاد دستبرد شگفتي دوباره را 

 

باور كنيم رويش سبز جوانه را

ابهام مردخيز غبار كرانه را

 

باور كنيم ملك خدا را كه سرمد است

باور كنيم سكّه به نام محمد(ص) است

 

از سفر فطرت از صحف از صحف از زبور

راوي! بخوان به نام تجلي، به نام نور

 

آفت نبود و موت نبود و نفس نبود

او بود و بود او جز او هيچ كس نبود

 

«قال الست ربكم» ي را بلا زدند

فالي زدند و قرعه تكوين ما زدند

 

سالار «كنت كنز» در آيينه نطفه راند

برقي جهيد و خرمن آدم نشانه ماند

 

ويرانه گرد خانه زنجير او شديم

ز افلاكيان خليفه تقدير او شديم

 

گرديد چرخ و خاك فلك كو به كو نشست

آدم رهيد و نوح به جودي فرو نشست

 

ايوبها به سفره كرمان كَرَم شدند

يعقوبها به حوصله پامال غم شدند

 

موسي بسي ز نيل حوادث امان گرفت

تا همچو نيل دامن فرعونيان گرفت

 

بسيار بت شكست كه از سيم كرده بود

تهمت به بت زدند، براهيم كرده بود

 

از رشكِ لطف، جان ملايك ملول ماند

هيهات بر زمانه كه انسان جهول ماند

 

باور كنيم رجعت سرخ ستاره را

ميعاد دستبرد شگفتي دوباره را

 

باور كنيم رويش سبز جوانه را

ابهام مردخيز غبار كرانه را

 

باور كنيم ملك خدا را كه سرمد است

باور كنيم سكه به نام محمد(ص) است

 

راوي! به شب، حجاب نكويي، حجاب قـُبح

راوي! به صبح، صبح شكافنده، صبحِ صبح

 

راوي! به فتح، فتح نمايان به آسمان

راوي! به تين و زيت و به افسانه زمان

 

راوي! بخوان به خواندن احمد در اعتلا

بر بام آسمان، شب معني، شب «حرا»

 

شبها شبند و قدر، شب عاشفانه‌هاست

عالم فسانه، عشق فسانه‌ي فسانه‌هاست

 

راوي! بخوان كه رستم افسانه مي‌رسد

جوهر فروش همت مردانه مي‌رسد

 

راوي! بخوان كه افسر سيارگان مَه است

راوي! بخوان كه مهدي موعود در ره است

 

باور كنيم رجعت سرخ ستاره را

ميعاد دستبرد شگفتي دوباره را

 

باور كنيم ملك خدا را كه سرمد است

باور كنيم سكه به نام محمد(ص) است

 

خونين به راه دادرسي ايستاده‌ايم

چون لاله داغدار كسي ايستاده‌ايم

 

اي دوست! اي عزيز مجاهد! رفيق راه!

مقداد روز! مالك ِ شب! ميثم پگاه!

 

اي در صفا به همت مردانه استوار

اي مرد مرد! مرد خدا! مرد روزگار

 

مرغي چنين بلازده جان در قفس نداد

حقا كه داد عشق تو دادي و كس نداد

 

رفتي كه بازگردي و تا ما خبر شديم

اي پيشتاز قافله! بي‌همسفر شديم

 

گيتي به اهل عشق، به دستان، چه مي‌كند

حالي به ما شقاوتِ پستان چه مي‌كند

 

با ما چه مي‌كنند به رندي در آشيان

اين نابكار خانه به دوشان، حراميان

 

اي دوست! اي عزيز! رهايي مباركت

از همرهان خسته جدايي مباركت

 

اين جا خوش است ضجه زنجيريان هنوز

مردم كـُش است دشنه تقديريان هنوز

 

اين جا هنوز عرصه گير و كشاش است

اين جا هنوز خواب اسارت مشوش است

 

اين جا جهان شب است، ولي بيكرانه نيست

فرداي روشنايي ره بي‌بهانه نيست

 

شبها شبند و قدر، شب عاشقانه‌هاست

عالم فسانه، عشق فسانه‌ي فسانه‌هاست

 

باور كنيم رجعت سرخ ستاره را

ميعاد دستبرد شگفتي دوباره را

 

باور كنيم ملك خدا را كه سرمد است

باور كنيم سكه به نام محمد(ص) است

 

علی معلم

 --------------------------------------------------------------

 ا ز تو شفاعت


اي از بر سدره شاهراهت
واي قبّه ي عرش تكيه گاهت


اي طاق نهم رواق بالا
بشكسته ز گوشه ي كلاهت


هم عقل دويده در ركابت
هم شرع خزيده در پناهت


اي چرخ كبود ژنده دلقي
در گردن پير خانقاهت  


مه طاسك گردن سمندت   
شب طرّه ي پرچم سياهت  


جبريل مقيم آستانت
افلاك حريم بارگاهت


چرخ ار چه رفيع، خاك پايت
عقل ارچه بزرگ، طفل راهت

خورده است خدا ز روي تعظيم
سوگند به روي همچو ماهت  

ايزد كه رقيب جان خرد كرد
نام تو رديف نام خود كرد

اي نام تو دستگير آدم
و اي خلق تو پايمرد عالم

فرّاش درت كليم عمران
چاووش رهت مسيح مريم

از نام محمّديت ميمي
حلقه شده اين بلند طارم  
 

تو در عدم و گرفته قدرت
اقطاع وجود زير خاتم

در خدمتت انبيا مشرّف
وز حرمتت آدمي مكرّم

از امر مبارك تو رفته
هم بر سر حرفت خود آدم

تا بود به وقت خلوت تو
نه عرش و نه جبرئيل محرم

نايافته عزّ التفاتي
پيش تو زمين و آسمان هم

كونين نواله اي   ز جودت
افلاك طفيلي وجودت

اي مسند تو وراي افلاك
صدر تو و خاك توده حاشاك

هرچ آن سمت حدوث دارد
در ديده ي همّت تو خاشاك

طغراي جلال تو لعمرك 
منشور ولايت تو لولاك  

نُه حقّه و هفت مهره پيشت
دست تو و دامن تو زان پاك

در راه تو زخم محض مرهم
بر ياد تو زهر عين ترياك

در عهد نبوّت تو آدم
پوشيده هنوز خرقه ي خاك

تو كرده اشارت از سر انگشت
مَه قرطه ي پرنيان زده چاك

نقش صفحات رايت تو
لولاك لما خلقت الافلاك  

خواب تو ولا يَنامُ قلبي
خوان تو اَبيتُ عِندَ رَبّي  

اي آرزوي قـََدَر لقايت
واي قبله ي آسمان سرايت

در عالم نطق، هيچ ناطق
ناگفته سزاي تو ثنايت

هر جاي كه خواجه اي غلامت
هر جاي كه خسروي گدايت

هم تابش اختران ز رويت
هم جنبش آسمان برايت

جانداروي عاشقان حديثت
قفل دل گمرهان دعايت

اندوخته ي سپهر و انجم
برنامده ده يك عطايت

بر شهپر جبرئيل نِه زين
تا لاف زند ز كبريايت

بر ديده ي آسمان قدم نِه
تا سرمه كشد ز خاك پايت

اي كرده بزير پاي كونين
بگذشته ز حد قاب قوسين

اي حجره ي دل به تو منوّر
واي عالم جان ز تو معطر

اي شخص تو عصمت مجسّم
واي ذات تو رحمت مصوّر

بي ياد تو ذكرها مزوَّر
بي نام تو وِردها مبتـَّر

خاك تو نهال شاخ طوبي
دست تو زهاب آب كوثر

اي از نفس نسيم خلقت
نُه گوي فلك چو گوي عنبر

از يَعصِمكَ الله اينت جوشن
وزيغفرك الله آنت مغفر  

تو ايمني از حدوث گو باش
عالم همه خشك يا همه تر

تو فارغي از وجود، گو شو
بطحا همه سنگ يا همه زر

طاووس ملائكه بَريدت
سرخيل مقرّبان مُريدت

اي شرع تو چيره چون به شب روز
واي خيل تو بر ستاره پيروز

اي عقلِ گره گشاي معني
در حلقه ي درس تو نوآموز

اي تيغ تو كفر را كفن باف
نعلين تو عرش را كُلـَه دوز

اي مذهب ها ز بعثت تو
چون مكتبها به عيد نوروز

از موي تو رنگ كسوت شب
وز روي تو نور چهره ي روز

حلم تو شگرف دوزخ آشام
خشم تو عظيم آسمان سوز

ماه سر خيمه ي جلالت
در عالم علو مجلس افروز

بنموده نشان روي فردا
آيينه ي معجز تو امروز

اي گفته صحيح و كرده تصريح
در دست تو سنگريزه تسبيح

هر آدميي كه او ثنا گفت
هرچ آن نه ثناي تو خطا گفت

خود خاطر شاعري چه سنجد؟
نعت تو سزاي تو خدا گفت

گرچه نه سزاي حضرت توست
بپذير هر آنچه اين گدا گفت

هر چند فضول گوي مردي است
آخر نه ثناي مصطفي گفت؟

در عمر هر آنچه گفت يا كرد
ناداني كرد و ناسزا گفت

زان گفته و كرده گر بپرسند
كز بهر چه كرد يا چرا گفت؟

اين خواهد بود عُدّت  او
كفاره ي هر چه كرد يا گفت

تو محو كن از جريده ي او
هر هرزه كه از سر هوا گفت

چون نيست بضاعتي ز طاعت
از ما گنه و ز تو شفاعت

 

 جمال الدین عبدالرزاق

 

-------------------------------------------------------------

 

سيد بارگاه كونين


سلطان خرد به چيره دستي
اي شاه سوار ملك هستي
 

حلواي پسين و ملح اول
اي ختم پيمبران ِ مرسل


فرمانده ي كشتي ولايت
اي حاكم ِ كشور كفايت


و اي منظر عرش ، پايگاهت
اي بر سر سدره گشته راهت


روشن به تو چشم آفرينش
اي خاك ِ تو توتياي بينش


داننده ي راز صبحگاهي
دارنده ي حجت الهي


نسـّابه ي شهر قاب قوسين
اي سيد بارگاه كونين


محراب زمين و آسمان هم
اي صدر نشين عقل و جان هم


بر هفت فلك جنيبه رانده
اي شش جهت از تو خيره مانده


بوالقاسم و آنگهي محمد
اي كنيت و نام تو مؤيد


مقصود جهان، جهان مقصود
صاحب طرف ولايت جود


با تو نكند چو خاك پستي
آن كيست كه بر بساط هستي


وز بهر تو آفريده شد كون
اكسير تو داد خاك را لون


مقصود تويي ، همه طفيلند
سر خيل تويي و جمله خيلند

شاهنشه كشور حياتي
سلطان ِ سرير كايناتي


گيسوي تو چتر و غمزه ، طغرا
لشكر گه تو سپهر خضرا


در نوبتي تو پنج نوبه است
وين پنج نماز كاصل توبه است


بستي در ِ صد هزار بيداد
در خانه ي دين به پنج بنياد
 

نظامی گنجوی

 

----------------------------------------------------------------

 

بي كسان را كس تويي

 

خواجگي هر دو عالم تا ابد
كرده وقف احمد مرسل احد

يا رسول الله بس درمانده ام
باد در كف، خاك بر سر مانده ام

بي كسان را كس تويي در هر نفس
من ندارم در دو عالم جز تو كس

يك نظر سوي من غمخواره كن
چاره ي كار من بيچاره كن

گرچه ضايع كرده‌ام عمر از گناه
توبه كردم عذر من از حق بخواه

روز و شب بنشسته در صد ماتمم
تا شفاعت خواه باشي يك دمم

از درت گر يك شفاعت در رسد
معصيت را مهر طاعت در رسد

اي شفاعت خواه مشتي تيره روز
لطف كن شمع شفاعت بر فروز

ديده ي جان را بقاي تو بس است
هر دو عالم را رضاي تو بس است

داروي درد دل من مهر توست
نور جانم آفتاب چهر توست

هر گهر كان از زبان افشانده ام
در رهت از قعر جان افشانده ام

زان شدم از بحر جان گوهر فشان
كز تو بحر جان من دارد نشان

حاجتم آن است اي عالي گهر
كز سرفضلي كني در من نظر

عطار نیشابوری

 

--------------------------------------------------------------

 

بهار محمد (ص)


گل نكند جلوه در جوار محمد
رونق گل مى‏برد، عذار محمد

گل شود افسرده از خزان وليكن
نيست ‏خزان از پى بهار محمد

سايه ندارد ولى تمام خلايق
سايه نشينند در جوار محمد

سايه ندارد ولى به عالم امكان
سايه فكنده است، اقتدار محمد

سايه نمى‏ماند از فروغ جمالش
هاله نور است در كنار محمد

شمس رخش همجوار زلف سيه ‏فام
آيت و الليل و النهار محمد

تا كه بماند اثر ز نكهت مويش
خاك حسين است‏ يادگار محمد

تربت‏خوشبوى كربلاى معلاست
يك اثر از موى مُشكبار محمد

رايت فتحش به اهتزاز درآمد
دست ‏خدا بود چون كه يار محمد

من چه بگويم (حسان) به مدح و ثنايش
بس بودش مدح كردگار محمد

 

حبیب چایچیان (حسان)

 

--------------------------------------------------------------

 

در نعت سيد المرسلين عليه الصلوة و السلام

 

كريم السجايا جميل الشيم
نبى البرايا شفيع الامم

امام رسل، پيشواى سبيل
امين خدا، مهبط جبرئيل

شفيع الوري، خواجه بعث و نشر
امام الهدي، صدر ديوان حشر

كليمى كه چرخ فلك طور اوست
همه نورها پرتو نور اوست

يتيمى كه ناكرده قرآن درست
كتب خانه ى چند ملت بشست

چو عزمش برآهخت شمشير بيم
به معجز ميان قمر زد دو نيم

چو صيتش در افواه دنيا فتاد
تزلزل در ايوان كسرى فتاد

به لاقامت لات بشكست خرد
به اعزاز دين آب عزى ببرد

نه از لات و عزى برآورد گرد
كه تورات و انجيل منسوخ كرد

شبى بر نشست از فلك برگذشت
به تمكين و جاه از ملك برگذشت

چنان گرم در تيه قربت براند
كه در سدره جبريل از او بازماند

بدو گفت سالار بيت الحرام
كه اى حامل وحى برتر خرام

چو در دوستى مخلصم يافتى
عنانم ز صحبت چرا تافتي؟

بگفتا فراتر مجالم نماند
بماندم كه نيروى بالم نماند

اگر يك سر مو فراتر پرم
فروغ تجلى بسوزد پرم

نماند به عصيان كسى در گرو
كه دارد چنين سيدى پيشرو

چه نعت پسنديده گويم تورا؟
عليك السلام اى نبى الورى

 

 شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی

 

----------------------------------------------------------

 

رسول مهرباني

 

دُردي كِش بلاي تو ام يا محمدا

ديوانة ولاي تو ام  يا محمدا

 

گويند هركه را تو بخواهي بلا دهي

مستانة بلاي تو ام  يا محمدا

 

بيمارم و نگاه تو اعجاز مي كند

مبهوت چشمهاي تو ام  يا محمدا

 

من از ازل در عافيتم زان كه تا ابد

در ساية لواي تو ام  يا محمدا

 

مولاست بندة تو و  من بندة علي

من ، بندة خداي تو ام  يا محمدا

 

اي اسم اعظم اسم تو يا احمدا مدد

وي قلبها طلسمِ تو يا احمدا مدد

 

اي مكه از فروغ تو پاينده   احمدا

مِهر و قمر ز روي تو رَخشنده  احمدا

 

اي كِسوت خِتام رسالت به راستي …

بر قامت رساي تو زيبنده  احمدا

 

كو دايه اي كه كامِ تو را مايه اي دهد

بر دايه ات ، تو داية بخشنده احمدا

 

ساطِع شود چو نور ز پيشاني ات ،، شود…

خورشيد از جمال تو شرمنده احمدا

 

رضوان و حوريان و همه خازِنانِ آن

حيرانِ آن تبسُّمِ تابنده احمدا

 

گويا نمك زخندة تو آفريده شد

دريا به وجد رفت و نمكزار ديده شد

 

وقتي سخن ز كشف و كرامات مي شود

كَسري تو را گواهِ  مقامات مي شود

 

اينجا سخن ز خشت و سرشت و بهشت نيست

جنت يكي تو را ، ز كرامات مي شود

 

اي نسلِ تو ستارة دنباله دارِ عشق

روشن رَهت ز نورِ علامات مي شود

 

حُبِّ تو را چگونه شود  شعله كارگر

آتشكده ز ديدنِ تو مات مي شود

 

اي هاديِ سُبُل نرود هر كه راهِ تو …

بي شك دچار رنجش و طامات مي شود

 

اي سنگِ سخت زير قدومِ تو نرمِ نرم

دلهاي ماخَلَق به وجودِ تو گرمِ گرم

 

اي ماية ازل و ابد ، آية شَرَف

انسانِ كامل ، اي به بشر ماية شرف

 

خورشيد جاوداني و بي سايه اي ، ولي

افكنده اي به كون و مكان ساية شرف

 

ايمانِ تو ، پيمبريِ تو ، كتابِ تو

اسلامِ تو نباشد بر پاية شَرَف

 

اينك پس از گذشتنِ دهها هزار سال

ايران شده از دعاي تو همساية شرف

 

تو ماندي و ، عدوي فرومايه ات ، نمانْد

اي تا اَبَد ولاي تو سرماية شرف

 

عالم ز تو تصرّفِ هستي گرفته است

دلها ز تو تشرّفِ مستي گرفته است

 

در شعرِ عشق و عقل ، اميرِ غزل تويي

در خُلق و خوي و عاطفه ، حُسنِ اَزَل تويي

 

ديباچة امانت و ديوان عاشقي

تأويلِ حمد و آية بيت الغزل تويي

 

در وحدتِ كلام ، اگر لم يَلِد خداست

در محور معانيِ آن ، لم يَزل تويي

 

غارِ حَراسْت ميكدة حق شناسي ات

در خانة ولاي علي ، مُعتزَل تويي

 

چونكه دلت سِرشتْ خدا  ،  بر گِلت نوشت

زيبا تويي ، جميل تويي و گُزَل تويي

 

كامل ترين محبتِ ما نذرِ مقدمت

جان و جهان و باغِ جنان بذرِ مقدمت

 

حقِّ تو را به شيوة عاشق ادا كنيم

دِين تو را به رسمِ شقايق ادا كنيم

 

اُمُّ القُري به يُمنِ تو مَهدِ تشيُّع است

حقِّ تو را به حضرت صادق ادا كنيم

 

اي عقلِ كُل ، سلوك ، چو زاهِق نمي كنيم

سِيرِ تو با مُلازمِ لاحِق ادا كنيم

 

در معركه چو امر تو دائر شود به حَرب

تكليف را به كُشتن فاسِق ادا كنيم

 

با دشمنان برائتِ دل را وفور كن

تا دِين خود به نعمتِ رازق ادا كنيم

 

در بندگي اگر صَنَما ، لايقت شويم

در شيعگي شهيدِ رهِ صادقت شويم

 

محمود ژولیده نیشابوری